احمد بن حسين بن على كاتب

116

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

سلم را در خواب ديد كه او را فرمودى كه به خانهء خواجهء استرابادى رو كه امير شمس الدين پسر من در آنجا مخفى است . استر خود را و يك هزار دينار اقچه به وى ده كه به تبريز رود كه كار او در آنجا بالا گيرد ، و زود ده . چند عوض آن به تو مىرسد ، و من در قيامت شفاعت‌خواه تو باشم . خواجه عليشاه به در خانهء حاجى آمد و اين بگفت . خواجهء حاجى ابا نمود و گفت هيچ‌كس در خانهء من نيست . خواجه عليشاه خواب بازگفت . خواجهء حاجى وى را به خانه برد و سيد شمس الدين را بديد و در پاى وى افتاد و يك هزار دينار به وى داد و استر تنگ‌بسته پيشكش او كرد . و سيّد شمس الدين همان شب از يزد بيرون رفت و به يك شب به نه گنبد رفت . و در نه گنبد گنبدى چند خراب بود و چشمهء آب شور تلخ بود . سيد تشنه بود تضرّع نمود . حقّ سبحانه بارانى بفرستاد كه همه صحرا از آب مملوّ شد . سيد شمس الدين نذر كرد كه چون خداى عزّوجلّ وى را بنوازد عمارتى عالى بسازد و آب شيرين بدان مقام آورد و دهى و كشت و زرع باديد كند . و از آنجا عزيمت راه كرد و به مدت شش روز از يزد به اوجان تبريز رفت و در گوشه‌اى مقام كرد [ 149 ] و شب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله به خواب خواجه غياث الدين محمّد رشيد رفت و گفت فرزند من امير شمس الدين به تبريز آمدست . قصّهء او با ابو سعيد بگو و او را تربيت كن . روز ديگر خواجه غياث الدين محمّد مسكن سيد شمس الدين محمّد بازديد كرد و او را دريافت و نزد سلطان ابو سعيد برد و نيابت عامّهء / 127 / ممالك و قضا و صدارت به وى تفويض كرد و خلعت خاصّ خود به وى داد و او را تربيت كرد . و سلطان ابو سعيد ابلچى ويرليغ به جانب يزد فرستاد كه سيّد ركن الدين را خلاص دهند و بر مسند قضا نشانند و معاندان او را تأديب بليغ كنند ، و خلعت براى او بفرستاد . و چون ايلچى به يزد آمد مردمان خرّمى كردند و به خورميز رفتند و سيّد را چون از چاه بيرون مىآوردند مارى سياه نزد سيّد ركن الدين حلقه زده بود . برخاست و ناپيدا شد . سيد ركن الدين را بيرون آوردند و سواره به شهر آوردند و در مدرسهء خودش بر مسند قضا نشاندند و ايلچى سخنان سخت به اتابك گفت .